X
تبلیغات
كابوك

كابوك

من مادر شدم

می توانست مثل باقی سه شنبه ها باشد , روزهایی که فرقی با با بقیه ندارند ,روزهایی که حتی به یاد نداری چند شنبه اند ,

می توانست یک روز معمولی باشد ,بیدار شم و برم سر کار یا عصر با مرد محبوبم جلوی پنجره آشپزخانه دور میز بنشینیم و از در و دیوار حرف بزنیم و سیگاری دود کنیم .اما نبود,

این سه شنبه یک سه شنبه ویژه بود ,پر از عطر یک فرشته کوچک ,پر از پولک و عشق و نور پر از یک حس نا شناخته که همدیگر را در میان راه یافتیم و من فهمیدم بعد از این با این دخترک معصوم و کوچک و چشمان جستجوگر سیاهش زندگی معنایی دیگری می گیرد , تولد موجودی که از من است و لمس گرمای وجودش بی نظیر ترین اتفاق زندگیم است  من این موجود کوچک را هرگز نمی شناختم , نمی فهمیدم مادر یعنی چه؟ نمی فهمیدم لبخند بی اراده اش می تواند تمام هستی ام را نشانه کند , و در لحظه عاشقم کند.

من او را از جایی که پر از عشق بود به این دنیا آوردم و با خودم عهد بستم نگذارم لحظه ای وجود عزیزش از عشق خالی باشد . من او را 3 اردیبهشت 1392 ساعت 13:45 دقیقه در آغوش گرفتم و اطمینان دارم تا لحظه مرگم آغوشم از آن او خواهد بود.

آری ,من مادرش هستم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

سال نو و اجل بعضي ها

 

دخترك مي خنديد، به همكارش با لحن افتخار آميزي تشابه اسمي مان را ياد آوري كرد ،دستم را فشرد و براي كوچولوي در راهم آرزوي سلامتي كرد . 

من برايش گفتم از دست دادن سخت ترين كار ممكن است و من اين از دست دادن را امسال چشيده ام ،گفتم كسي كه ميرود واقعا رفته است حتي اگر شبي، نيمه شبي در خواب حس كني كه او را در آغوش فشرده اي ، و او سرش را به نشانه تاييد  تكان داد و اظهار همدردي كرد.گفتم اميدوارم سال نو پر از شادي هاي تمام نشدني باشد پر از به دست آوردن و رفتم تا تعطيلاتم را شروع كنم .

.

.

.

امروز روي تابلوي اعلانات اداره ، اعلاميه اي ديدم كه لبخند دختر را برايم پر رنگ تر كرد .

او مادرش را از دست داده است درست ۶ روز بعد از عيد ،بدون اينكه انتظارش را داشته باشد و من وحشت كردم از روبرو شدن با او .بايد ببينمش و اين بار بگويم :كسي كه ميرود واقعا رفته است حتي اگر شبي، نيمه شبي در خواب حس كني كه او را در آغوش فشرده اي اما به اين درد خو مي گيري و رد شوم تا در چشمانم نخواند دروغ گفته ام.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1392ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

سال نو

 

تمام این روزها دلمشغولی من تدارک لوازم ورود یک تازه وارد بود همه چیز بیش از آنچه فکرش را می کردم زود گذشت اتاقش امشب تقریبا حاضر است و من و پدرش بارها جلوی درش ایستاده ایم و به وسایل کوچکش و جای هنوز خالی اش روی تخت لبخند زده ایم .

آمدن یک فرشته کوجک با دستان مشت شده و لبخند محوی که گهگاه پدیدار می شود نوید بخش یک شروع تازه است شروع تازه برای همه آنچه که در سر داشتم و انگیزه اش کافی نبود . خوشحالم که دارمش خوشحالم که مادرش هستم .

امیدوارم امسال سال بسیار خوبی باشد امیدوارم که زندگی روی خوشش را بر نگرداند اگر چه جای خالی پدری را در سینه دارم که تا آخرین لحظه عمرم پر نخواهد شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

ترك خانه

 

بالاخره خانه شماره ۶ را ترک کردم .جلوی در ایستادم تا مردم قفل حفاظ را چک کند ،بعد بدون اينكه مثل هر كار ديگري از انجامش پشيمان شوم از پله ها سرازير شدم .

من خانه ام را ترك كردم شايد براي هميشه ،و با خودم فكر كردم جاي انگشتان پدرم تا كي اطراف آويز سقف مي ماند و چه كسي در آخر جرات مي كند گره هايي را كه او با انگشتان جادويي اش زده بود را باز كند.

من خانه ام را ترك كردم شايد براي هميشه ،بدون اينكه با كسي آشنا شده باشم يا كسي را از آن ساختمان ويژه مخفيانه به داخل مكيده باشم ،مردم ساكت بود و قطعا مثل من دلش براي در و ديوار ها تنگ نمي شد ، ما دست هم را گرفتيم و از پيچ كوچه رد شديم ،ترسيدم به بالكن نگاه كنم ،ترسيدم ببينمش در حالي كه برايم دست تكان مي دهد ،ترسيدم مردد بمانم بين ماندن و خلاص شدن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط پري سا  | 

حس عجیب مادر بودن

 

چشم دوخته بودم به يك تكه پلاستيك سفيد با يك دريچه كوچك كه بعد از اين زندگيم به ظهور خطهاي آن بستگي داشت .

.

.

.

خوابم نمي برد، از هيجان دانستن چيزي كه عجيب بود و هميشه فكر مي كردم چگونه براي من اتفاق مي افتد؟

فكر مي كردم مادر شدن احتياج به شرايط خاصي دارد به زندگي خاصي ،روابط خاصي ،اما هيچ كدام نبود و من تا صبح بيدار ماندم و راه رفتم ،باورم نمي شد من مادركسي هستم .

.

.

.

زندگيم با موجودي كه در من است براي هميشه عوض خواهد شد و من از اين تغيير مي ترسم . باورم نمي شود كه كسي هست كه مال من است براي هميشه به من وصل مي شود و براي او من موجود مهمي هستم كه عليرغم تمام كاستي هايم مي توانم براي مدتي نقش چوب جادو را در زندگي اش بازي كنم .  

اين منم ، مادر كودكي كه عاشقانه دوستش دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط پري سا  | 

خواستگاري

 

حس من حس مادري بود كه خواستگاران دخترش رابه خانه راه داده است ،خوشحال اما غمگين پراز هيجان و اضطراب ،من منتظر خانمي بودم كه بيايد و داخل كمد هاي ديواري ام ،حمامم و تمام سوراخ سمبه هاي خانه ام سرك بكشد اما وقتي مردان وارد شدند من تسليم شدم ،فهميدم ديگر موضوع پسنديدن و نپسنديدن نيست موضوع توافق سر قيمت است .

هر دو روي كاناپه ي محبوبم نشستند ،بغضي كه داشتم فرو نمي رفت ،نگاه حريصشان روي ديوارها مي ماسيد و من سعي مي كردم آداب مهمان داري را دوره كنم .لبخند مي زدم و چاي مي ريختم .

دلم براي خانه ام تنگ مي شود ،مطمئنم كه ديگر هيچ خانه اي مثل اين ،صداي آدمهاي دوست داشتني ام را در خود تكرار نمي كند ،يقين دارم كه ديگر در هيچ خانه اي نمي شود كنج راهروي سرويسش چمباتمه زد و براي لامپ روشن روي كنتر برق زار زد .

من در اين خانه قرار يافتم و بي قرار شدم ،از دست دادم و به دست آوردم و حالا نشسته ام لبه تخته خوابم و به صداي پير مردي گوش مي كنم كه دارد با احترام از مردم تخفيف مي گيرد .

در را كه پشت سرشان بستم بغضم تركيد ،من بي جهت دل بسته ام به چيزهايي كه ديگر هرگز باز نمي گردند .

من اين خانه را دوست دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

حالم خوش نیست

 

من حالم خوش نیست .این رو از همان روزی فهمیدم که روبروی آینده ام ایستادم و گفتم :همه چیز تمام شد بعد سر قرار قبلی ام حاضر شدم و منتظر بودم کالسکه ای َارابه ای یا شاید چه می دانم اتوبوسی از از آنجا رد شود تا من بپرم بالای اتوبوس و کنار پنجره بنشینم و زل بزنم به حاشیه جاده که تند تند رد می شد و مشت مشت باد  به صورتم پرت شود اما نیامد هر چه نشستم نیامد راه رفتم .سوت زدم . نیامد داشت غروب می شد و من مثل همیشه ام ترسیده بودم از تنهایی .آینده ام را به عشق گذشته ام رها کرده بودم و گذشته ام دوباره هرگز رد نشد.

من حالم خوش نیست درست از همان روز که صدای ریختن چیزی در قلبم به گوش رسید و من بی درنگ خودم را در آینه دیدم که چشمانم زردو خون آلود بود و عرقهای درشتی از شقیقه ام به بیرون می ریخت.دستم از آینه رد شد و دیدم که آن طرف پر از ابرهای خنک بالا رونده است و کسی که دوستش می داشتم همان بالا ایستاده است و دستش را به نشانه اینکه من اینجایم من را ببین تکان می دهد .بعد نمی دانم چه کسی مرا کشید که من به زندگی برگشتم و مشت مشت قرصهای رنگی خوردم و گریه کردم و گریه کردم تا اینچنین شدم . این چنین بد حال بی رمق برای ادامه آنچه که نمی دانم تا کجا ادامه می یابد.

من حالم خوش نیست .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

دلتنگی 2

 

دقيقا پارسال تو همين روزتولدم ، خانه اي را كه مدتها دنبالش بودم را قولنامه كردم ، خوشحال بودم و زندگي خوب پيش مي رفت .

اما تولدم امسال با تمام 29 سال گذشته فرق مي كند ، امسال دلتنگي ام ، غصه بزرگ شدن نيست .

حفره اي كه در قلبم دارم با هيچ چيز پر نمي شود من چيزي را از دست دادم كه با تمام نداشته هايم برابري مي كند . جرات نمي كنم به پيغامي كه روي گوشي ام گذاشته گوش كنم . من تمام گذشته ام را ريخته در پياله اي به روي دست حمل مي كنم تمام گذشته ام را تا همين تير ماه لعنتي ، با كسي كه همه چيز بودومن حتي لحظه اي به نبودش فكر هم نكرده بودم .

انگار پژواك حضورش در گوشه گوشه خانه ام تكرار مي شود مي بينمش در حال بستن لوستر ها ، در حال آويختن پرده ها ، توي آشپزخانه ،اتاقها ،بالكن ،حياط ،مي بينمش كه در چارچوب در ظاهر مي شود بعد با گامهاي بلند و سبكش در بي وزني در خانه شناور مي شود .

كه كنار كانتر آشپزخانه مي ايستد و ساعتش را روي مچش مي بندد ، بعد موهايش را با انگشتان بلندش شانه مي كند ، با من دست مي دهد و بند كفشهايش را روي پله اول مي بندد و براي ابد مي رود .

مدام فكر مي كنم روزي كه زندگي ام به پايان برسد، من مثل جويباري به سمتش جاري مي شوم و در آغوش مي كشمش و دستانش را تا انتهاي دنياي بعدي ام رها نمي كنم و ديوانه وار دير كردم ، در خلا يي كه در آن به سر مي بردم هيچ چيز جز خودم نبود و حالا در خواب و بيداري ام او را مي بينم ،او را مي خواهم و هر شب به اميد ديدارش به خواب مي روم .

من دير رسيدم .خيلي دير

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

دلتنگي 1

 

آنقدر همیشه بود که یادم رفته بود مرگی هم وجود دارد ،مرگي هم ايستاده روي دو پا پشت ديواري كه بين بودن و نبودن بود ،اين پا و آن پا مي كرد تا مرد بزرگ مرا با خود به انتهاي دره نيستي بكشاند . و تصورش وقتي روي ساقهاي نيرومندش مي ايستاد و پهناي سينه اش وقتي كه بي هراس روي زمين دراز مي كشيد و ساق دستش را روي چشمانش مي گذاشت مرا مي لرزاند .

آنقدر بود كه يادم رفته بود شايد روزي نباشد و دلم گرفته است براي همه روزهايي كه كنارم بود و فراموشش كرده بودم .من ديوانه وار دوستش داشتم وقتي دستانم را مي گرفت و قدرت بي انتهاي عجيبش از اتصال دستهايمان به من منتقل مي شد بعد قدم مي زديم در امتداد خيابانهايي كه دوستشان داشت و گلهاي ريز سر زده از لاي موزاييك ها را برايم مثال مي زد و بي درنگ كاري مي كرد كه مي گفتم واي اين مرد چقدر بزرگ است.

شانس ديگري ندارم ،حتي براي لحظه اي تا در آغوشم بگيرمش و فشارش دهم و بگويم دوستت دارم .كاش فرصت دوباره اي داشتم كاش مي توانستم فرياد بزنم و بگويم من بدون تو ،بي رحمانه تنهايم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط پري سا  | 

برای پدرم که همه چیزم بود

 

بعد از ظهر یک روز تابستانی وقتی سر خوش و بی خیال لا به لای قفسه ی کتابهای نشر چشمه قدم می زدم حتی به مغزم خطور هم نمی کرد که پدرم کیلومتر ها دور تر از من در حال احتضار است.

من آنقدر دیر رسیدم که تا ابد در حسرت وداع آخر می سوزم آنقدر دیر که انگار آن مرد بلند قد خوش لباس سالها پیش از رسیدن من از دنیا رفته بود و کسی که به زور دستگاه سینه اش با لا و پایین می شد و دستان یخ زده ای داشت بی شباهت ترین شخص دنیا با پدرم بود.

اما من او را همچنان با همان کت و شلوار خاکستری و کفشهای بزرگ واکس زده اش به یاد می آورم که با قدمهای بلندش از کوچه رد شد و ایستاد تا به من دستی تکان بدهد بعد عینکش را روی بینی اش محکم کرد و برای همیشه از پیش من رفت .آنقدر رفتنش بی موقع بود که من هنوز منتظر چرخاندن کلید در قفلی هستم که به شیوه ی مخصوص خودش باز می کرد .

دلم برای دستانش تنگ می شود که با قدرت محبت باری دستانم را می فشرد و برای نشستنش با همان ابهت بی همتا و ایستادنش و راه رفتنش و نگاه کردنش و موعظه کردنش و تمام چیزهایی که فقط مخصوص او بود و بس .

و دیگر هیچ کسی برای من پدر نمی شود و دیگر هیچ کس مثل او پیشانی ام را نمی بوسد و دیگر هرگز بوی تنش در بینی ام نمی پیچد.

 

ولی نشد

که روبه‌روی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله‌ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط پري سا  |