كابوك

آخرین جمعه تابستان در تهران

 

در آخرین جمعه تابستان دلم به طرز عجیبی گرفت .ساعت درست 6 و پانزده دقیقه بعد از ظهر در حالی که دخترک به خواب رفته بود و من روی مبل محبوبم لم داده بودم حس کردم قلبم تیر تیز و کوتاهی کشید و پوست قلبم اگر واقعا پوستی داشته باشد، دست کم 2 سایز از اندازه واقعیش کوچکتر شد .

با خودم فکر کردم چرا دلم گرفته است؟ و یادم افتاد که این آخرین جمعه تابستان است و بعد از این در ماه پیش رو هر روز غروب بینی ام بوی پاییز را حس خواهد کرد .این آخرین جمعه تابستان در خانه ای است که در شهر خودم است در کشور خودم و در کنار عزیزانم.یعنی سال بعد در چنین روزی در چه حالی هستم؟

 

دلم گرفته است .کاش می ماندم من از تنهایی وحشت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط پري سا  | 

يك موجود شگرف

دختر كوچك من استعداد عجيبي در يافتن الوده ترين و خطرناكترين مناطق و ابزار ها دارد او مي تواند در ثانيه اي خودش را به ماشين ظرفشويي برساند و در فاصله ي بين تغيير وضعيت در از حالت باز به بسته كه معمولا در كسري از ثانيه اتفاق مي افتد بزرگترين،تيزترين و سنگينترين چاقوي موجود در سبد را بيرون بكشد و با سرعت باد از من دور شود. مي تواند در لحظه اي كه در حال خارج كردن كيسه زباله از سطل هستيم بي درنگ پايش را روي آب خارج شده از زباله ها بگذارد و يا بنشيند و با انگشتان نازكش طرحهاي انتزاعي و عجيبي با آب زباله ها روي كف آشپزخانه بكشد. او همچنين با حسي كه من هنوز نمي دانم دقيقا اسمش چيست مي تواند در يك كمد گرانقيمت ترين ظرف و يا از كتابخانه نفيس ترين كتاب و يا از البوم عكسهايم عزيزترينشان را شناسايي كند و آن را در هوا بزند. اگر چه مانند هر پدر و مادر ديگري هميشه بعد از خارج كردنش از موقعيت هاي خطرناك از اين همه سرعت و كنجكاويش به وجد مي اييم و بعد از گوشزدهاي به ظاهر جدي لبخند مشهودي به لبمان مي آيد اما واقعا در كشف آنچه در لحظه به سرش مي زند عاجز مانده ايم .و هر دوي ما باز هم مثل تمام والدين دنيا همه چيز را به پاي هوش و استعداد قريب الكشفش مي نويسيم . در گرگ و ميشي هواي دم صبح چشمهايش را باز مي كند و به سمت من مي غلتد و از لابلاي موهاي ابريشميش به من نگاه مي كند و كمتر پيش آمده كه لبخندي نزند و گاها چند بار كه نگاهمان به هم تلاقي كرده بدون اينكه دستش را بلند كند كف دستش را به حالت باي باي تكان داده است . او با جثه ي كوچكش بزرگترين اتفاق زندگي من است .او مي تواند با اداي كلمه ي "مامان" با سبك انحصاري خودش و با گره كردن دستانش به دور گردنم من را از تمام فكر و خيالهايم خالي كند . مي تواند دست مرا بگيرد و با خودش به همه جا ببرد . او پرنسس كوچك خانه ي من است .او دختر من است . "مايا" ي من است .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط پري سا  | 

دلتنگی 3

 

       پنجشنبه است و من بهانه تو را می گیرم و با حس ترحم عمیقی به دختر کوچکم می نگرم که از داشتنت پیش از انکه چشم باز کند محروم گشته است .  در تمام لحظات زندگیم با تو هستم مدام در خودم فکر می کنم اگر بودی چه می گفتی چه می کردی چه می خواستی اما تو رفته ای 2سال ماست که ندیدمت و از به یاد آوردنت بی اختیار اشک می ریزم .احساس تنهایی می کنم برای خودم برای دخترکم برای مادرم و به جای همه احساس می کنم.دلتنگ هستم بیش از همیشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

ابطال 1


گاهی حس می کنم که او را چون بادبادکی با یک ریسمان نامرءی به همراه می کشم یا شاید در دنیایی که هنوز هیچ چیز از ان نمی دانم در حالتی معکوس او مرا چون بادکنکی بی وزن با خود همراه کرده است .اما در هر صورت شاید تفاوتی هم نداشته باشد چرا که به هر حال همیشه در کنار هم با فاصله ای که عمق غرییی داردهمراه هستیم .همه چیز از آن جا شروع شد که او لباسهایش را پوشید و در را پشت سرش بست و در کوچه ای که چون  دالانی مکنده او را به سمت مرگ می کشید قدم برداشت حتم دارم در لحظه سقوطش به من فکر کرده بود چرا که از ان روز که با چشمان خودم دیدم که چگونه پا به پای ابدیتش می رفت لحظه ای بی یادش نبوده ام . گاهی با خاطره ای و گاهی با طنین باصلابت صدایش که در گوشه ی پستوی دلم عزیزش داشته ام تمام وجودم به لرزه می افتد انگار که کودکی سرماخورده ام و  مجبور شده ام اب لیمو شیرین تلخی را سر بکشم همانجا در خانه ای که کودکی ام در ان گذشت و رنگ کهربایی خاطراتم از خانه پررنگتر می شود همانجا جلوی تلویزیون دراز کشیده ام و فکر می کنم حوالی دهه فجر باشد و تب دارم و او با اکراه شدید من در نوشاندن اب میوه سماجت می کند.تلویزیون دارد عمو قناد را نشان می دهد و چاق و لاغر را و من بی حال تر از ان هستم که چیز دیگری را به یاد بیاورم. 


درست است همه چیز از انجا شروع شد که ما همگی تصمیم گرفتیم جور دیگری زندگی کنیم و زندگی خودش بی هماهنگی قبلی جور دیگری شد و من معتقد شدم به تنهایی موحشی که در حضور دیگران گریبانگیرم شد و چون پیرزنی که تمام زندگی اش را در البومش به زیر بغل می برد همه چیزم را همیشه دوره می کنم تا مبادا فراموشم شود که روزی کسی را داشتم که تا سر حد جانم دوستش داشتم و حالا دیگر ندارمش.


اری همه چیز از همان روز واقعی شد که من خودم دستان بزرگش را در دستان ابری خدا دیدم که پا به پایش چون پسربچه ای مشتاق می رفت با همان کت و شلوار تیره صافو صوفش و ان شالگرد که نمی دانم کجاست و من دیدم که به من نگاه کرد و قطره ای اشک از ان چشمان آشنا چکید و این خداحافظی آخرش با من بود.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

تجربه 9 ماه مادری

 در دستان کوچکت کلید بزرگترین رویداد زندگی ام بود مشت های کوچکت را باز کردم و از آن روز همه چیز چنان شد که در باورم نمی گنجد. تو ترانه های کودکی ام را به یادم اوردی ، خنده های شیرینت با آن کام بی دندان لبریزم می کند از هوس بی انتهای در آغوش گرفتن و بوسه باران کردنت.

تو در دست هایت کلید درهای بسته ام را آوردی متولد شدی و از آنگاه زندگی ام سرشار از تو شد سرشار از نگاهت از بویت از طره ی مویت از گریه هایت و بازوان گشاده ات برای در آغوش بودن .

گاه می اندیشم انقدری که تو مرا پروراندی هرگز می توانم تو را بزرگ کنم ؟ پیش از تو چگونه زندگی می کردم؟ به چه فکر می کردم ؟ از خدا چه می خواستم؟ تو آمدی و حتی دعاهایم شکل تازه ای گرفت ، دوستت دارم فرشته ی کوچک ام.در نهمین ماهگرد تولدت بی سقف و اندازه دوستت دارم . 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1392ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

دوستت دارم ای خدآاااااااااا

غصه می خوردم با همه ی قلبم برای هر چه که از دست رفته بود، تنهایی رنجم می داد و گریه های شبانه ی نوزادم راه نفس کشیدن، خوابیدن و نجاتم را بسته بود گریه می کرد و من گاهی پابه پایش اشک می ریختم فراموش کرده بودم خوشبختی یعنی همین 

یک شب هنگام خواب با دل گرفته ام گفتم خدایا، را ه روشنی برایم باز کن تا دوباره حس زندگی در من آغاز شود و درست یادم نیست فرا ی همان روز یا شاید چند روز بعدتر اتفاق مهم و بی نظیری افتاد و من برای بار چندم ایمان اوردم که خدا اگر چه به چشم دیده نمیشود اما صداهای ما را می شنود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

در ادامه 13 ماه سنگین

 

می بینمش در شلوغی های تهران.سواره یا پیاده ، گاه چانه و سبیلش گاه بینی و چشمانش و گاه پیشانی و مدل موها اما جزییات دیگر مطابقت نمی کند.توهم بیمارم می بیندش در جای جای خانه و خیابان .گاه در فروشگاهی در حال گپ زدن گاه پشت فرمان ماشینی که سایبانش را باز کرده است.هنوز فکر می کنم سرانجام یک شب در حالی که هر سه ما در حال تماشای تلویزیون هستیم کلید در قفل می چرخد و او با لبخندی بر لب با پاکتی شیر در دست و چند بستنی چوبی به سنت معمول وارد می شود و ما همه بهت زده نگاهش می کنیم و من فریاد می زنم ،می دانستم  می دانستم که هرگز نرفته ای و او به سمت من می آید و می گوید هرگز هرگز

بعد من و شادی و مامان دور او را می گیریم و تمام وجود نازنینش را می بوسیم و چهار تایمان همدیگر را در آغوش می گیریم طوری که هرگز اتفاق نیفتاده بود و من به خوشبختی ایمان می آورم و در حالی که بوی تنش را می بلعم با خودم فکر می کنم باید دخترکم را نشانش بدهم تا ببیند که این عضو جدید خانواده شبیه ترین مان به اوست و دختر کوچکم را به آغوشش می سپارم و او پیشانی دخترک مرا می بوسد و موهای نرمش را نوازش می کند و همگی تا سالها از کنار هم جم نمی خوریم مبادا که دوباره مرگ ما را ویران کند .

اما خودم هم خوب می دانم ،مردی که در امتداد کوچه نمایان است با تمام وجوه تشابهش ،امکان ندارد گم شده من باشد امکان ندارد راننده که سایبان ماشینش را می بندد لبخند آشنایی بزند و خودش باشد . برای همین تمام راه را در غروب پنجشنبه غمگینم تا مقصد اشک می ریزم و اعتقادم به معجزه برای بار دیگری در این ۱۳ ماه گذشته متزلزل می شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

من 30سالگی را پر کردم

 

هر سال همین طور می شود، هر سال روز تولدم بی حوصله هستم و امسال هم ایضا".

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط پري سا  | 

یک ماه به همین زودی سپری شد

 

امروز فرشته کوچک خانه ما یک ماهه شد یک ماه و یک روز پیش من از شدت اضطراب و هیجان به خودم می پیچیدم و همه تلاشم را می کردم تا موجودی را که ندیده ام را تصور کنم و امروز او کنار من است گهگاه لبخند شیرینی به لب میآورد و سکوتش در اوج بی قراری وقتی صدایی از یکی از اسباب بازی هایش در می آورم مرا به وجد می آورد .

من یک ماه است که مادر هستم  یک ماه است که دختر کوچکم را در آغوش می گیرم و موهای نرمش را نوازش می کنم .دوستش دارم و برای خوشحالی اش همه کار می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط پري سا  | 

اولین روز پدر بعد از او

 

همیشه همین طور بود تا می خواستم حرفی  بزنم گریه ام می گرفت اما او همیشه با قدرت خاصی حرف می زد مرا قانع می کرد همیشه همین طور بود من قانع می شدم حتی اگر به ظاهر مخالف بودم آخرین باری که دیدمش روی اولین صندلی تراس رو به خانه ی همسایه روبرو نشسته بود تکیده و رنگ پریده و به وضوح بی حال بود وقتی رسیدم مثل همیشه به استقبالم نیامد .

آخرین تصویرم همان است روبروی خانه همسایه نشسته بود و به گمان چیزی هم نمی خورد خسته بود و من احمق تر از آن بودم تا چیزی بپرسم و این آخرین دیدار ما شد .

امروز نشسته ام و زار زار گریه می کنم دلم برایش تنگ شده امسال روز پدر خالی بود حتی استرس تماس تلفنی هم نداشتم چون همیشه همین طور بود تا می خواستم حرفی  بزنم گریه ام می گرفت حتی وقتی می خواستم بگویم "پدر روزت مبارک "

تمام روز به او فکر کردم ولی خودم هم می دانم بی فایده بود دیگر هرگز او را نخواهم دید و این وحشتناکترین واقعیت زندگیم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط پري سا  | 

مطالب قدیمی‌تر